به نام خدا
قلمم
نان و نمك زخم هايم را مي خورد
زندگي ام
با ميوه ي بگير نگير اشكايم زنده ست
تنها نيستم
تنهايي هم
كنار سفره نشسته
من سفره را مي خورم
و او مرا
...
زودتر بيا !
تا به داد من كه نه!
به سهم خودت برسي.
اعتراف
به پيش ميبري آن پلکهاي شاهي را
که ديده «مست»! به مقصد کشد سپاهي را؟
پديد ميشوي از دوردست دفتر من
و فتح ميکني اين سرزمين کاهي را
و تاج شعله به سر! تکيه ميزني به دلم
به بند ميکشي اين روح دادگاهي را
مرا اسير تو ميآورند صد کلمه!
و ميکشند به سويت، چنان که آهي را....
نميشناسيام! از پلکهات ميپرسي
که چيست؟ خوب نميبينم آن سياهي را
منم عقاب غريبي که دادهاند به او
حکومت همه ی کفتران چاهي را
چه جرم فاحشي از اين حقير سر زده است؟
چه کردهام که سزاوارم اين تباهي را؟
لبت، صدا شد و گفت: از دو چشم خويش بپرس!
که شاهدند و جوابند هر چه خواهي را
تو متهم به عبور از ستاره گان هستي
و اينکه شعر تو اغفال کرده ماهي را
و روي پچپچه ی غنچه مکث کرده دلت
وسد شدي دل يک برگ بين راهي را
به اتهام خودت اعتراف کن شاعر!
و با قلم بده تاوان «بيگناهي» را
يا علي!