تبليغاتX
غزلکده2 شعرهای مرتضی حیدری آل کثیر

 

 به نام خدا



شکار

 

پیکرم آزاد شد! روزي که صيادم ـ


 

سايه‌ام را تير زد اما من افتادم!


 

آه اگر خورشيد دستت سايبانم بود


 

مادر‌، اين‌سان زرد و گندمگون نمي‌زادم


 

بيست سال است از گلوي خويش مي‌پرسم


 

اين که در من مي‌طپد گرگ است، يا آدم؟


 

خواب مي‌ديدم از اين پهلو به آن پهلو


 

خنجرم را در نگاهت غسل مي‌دادم


 

از بهشت و گندمم چيزي نفهميدم


 

چشم تا وا کردم از چشم تو افتادم


 

باد اگر بر شانه ام خود را نمی انداخت


 

بال‌هايم را برایت  مي‌فرستادم


 

بسکه ناديده گرفتم چشم‌هايم را


 

طرز کار چشم‌هايم رفته از يادم

 

 

 

 

یا علی

 

 

 

 

نگارش در تاريخ 88/08/10 توسط مرتضي حیدری آل کثیر |

 

به نام خدا

 

خش خش تانكها

پاییز را به گوش خاکریزها زمزمه می کند

اینجا بهار

از عملیات جا می ماند

 

 برگ ها هر چه زردترباشند

زودتر در آسمان می افتند

 

هنوز بال فرشته گان است

که برگ ها را

جارو می کند در آفتاب

2

:

به من فرصت بده عاشق شوم

گلوله باید آن گنجشکی باشد

که مرگ را

با بوسه حک کند بر سینه ام

 

بسترم را ترک نمی کنم ای درد!

مرد بر شانه ی تفنگش به خواب میرود

تا این زن عصیانگر

لالائی اش را از پس هفت خوان بخواند

و اسمم را بگوید

 

باروت بریز در کفم

تا سرمه اش کنم در چشم

راس ساعت خشم!

3

خش خش تانکها و شیهه ی اسبان

در هم خنثی می شوند

و فرشته ای با بالهایش

به تبرک شعله ای را

به آسمان می برد

 

فرصتم بدهید

تا بغضم را در خشاب خالی کنم

 

4

سالها بعد

خودش را در هتلی در نجف می بیند

با مهماندار مهربانی

که پیشانی اش به جنگ می رسد

-

:

آری برادر!

تو بگو چندتا ایرانی کشته ای؟-

 

سرش را مثل اشک پایین انداخت

که او هم مثل بنده

سابقه ی برادرکشی دارد

 

 

يا علي!

نگارش در تاريخ 88/07/11 توسط مرتضي حیدری آل کثیر |
به نام خدا

این وبلاگ توسط یک ناشناس به بدترین جلوه ی ممکن هک شده بود

و برای دومین بار فعالیت ادبی من مورد اهانت قرار گرفت .

واقعا نمی دانم چه بگویم !

امیدوارم هر که باشد خدا گناهش را ببخشدکه مطمئنم آنقدرها هم دشمن حقیر نیست

از تمام دوستانی که این اهانت را دیدند و محکوم کردند یا اظهار همدردی کردند

 تشکر می کنم

به امید خدا این وبلاگ با همین آدرس و با شعرهای جدیدتر ادامه خواهد یافت

 

بگذریم ! پناه می برم به او

و به غزل………

 

 

 

 

همسايه با بال كبوتر زندگی کردم

روی بلندی های باور زندگی کردم

 

در من نگاهی رو به دنیا وا نشد هر چند

یک عمر چون دیوار با در زندگی کردم

 

همدست تیغ دشمنانم بود اما من

با سایه ام مثل برادر زندگی کردم

 

پلکی زدم تا بعد ها بر گور بنویسند

کار مهم دیگری در زندگی کردم

 

می دانم اما بازوان تو نمی دانند

در سرزمینی شعله پرور زندگی کردم

 

در گوش مرگم نغمه ای سر کن که از آغاز

من با همین اللهُ اکبر زندگی کردم

 

آیا به غیر از مکث در کیفیت چشمت

کار مهم دیگری در زندگی کردم؟

 

من هم، سرم را دوست دارم می شد اما کاش

بر گشت آنجایی که بی سر زندگی کردم

 

کُشتم برای خلقِ خویی تازه خُلقم را

حس کردم آندم با تو بهتر زندگی کردم

 

 

 يا علي!

 

نگارش در تاريخ 88/06/14 توسط مرتضي حیدری آل کثیر |
درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


قالب وبلاگ