|
به نام خدا
چشم هایم را بسته ام! اما گوشم با تصویر زنی ست که در پاییز قدم می زند، چشم هایم را بسته ام و نقاشی می کنم. چون تصاویر بر لوح دلم حک شده اند چشم هایم را بسته ام و به تسبیح، روشنایی را پی می گیرم.گوشم با حبابی ست که
قرار است لای یکی از بوته های باغچه عطسه
کند حواسم جایی کنار آفتابگردان ها قدم می زند.تنها دلم مال خودم است. همین جا در
کف دستم می فشارمش! باید کفاف اندوهم را بدهد! *** درخت های محل سایه
ای خشِن دارند و دختران همه
هفتاد سال سن دارند دلم به كوچه گره
خورده است و رفتگران كه اشتهاي عجيبي
به خاك و شن دارند تاتر سرد خیابان
شروع خواهد شد تمام پنجره های
محلّه سِن دارند به کوچه می نگری
مرد می شود هرگرگ تو را مباد که از آهوان بپندارند کجا به جستجوی گنج
آمدی ؟ ليلي! خرابه های جنون
سالهاست جِن دارند تو پير ميشوي از
انتظار و آينه ها براي زخم تو يك
جاي مطمئن دارند و این غم همه ی پا
به سن گذاشته هاست که خاطرات بد از
پلکان سن دارند یا علی!
ابه نام خدا لم نشرح... برگشته ام به فصل تو از خط فاصله این روزها پریده ام از خواب چلچله تنها کمی دیدن تو فکر می کنم آنهم برای حل شدن چند مسئله دیگر تمام شهر به عشقت مقیدند بی آنکه در حضور تو باشند یک دله تو کیستی که دیده و نادیده خوانده اند خوبان تو را به ندبه و بدها به ولوله ما مرده ی گرفتن جشن تولدیم چنگی به دل نمی زند این ساز و هلهله وقتی تمام بندر ، در بند ساحل است دریا چگونه مشت نکوبد به اسکله باران چگونه باز نگردد به آسمان دنیا چگونه سخت نگیرد به چلچله این سینه ها به فکر « الم نشرح» تو نیست چیزی به گوش خاک بخوان مثل « زلزله » يا علي! به نام خدا چشم هایم را بسته ام. اما گوشم با تصویر زنی ست که در پاییز قدم می زند، چشم هایم را بسته ام ؛اما نقاشی می کنم چون تصاویر بر لوح دلم حک شده اند چشم هایم را بسته ام ؛ امشب نگهبانان زیادی را بر بالشم نقاشی کرده ام مبادا رویا هایم را در خواب منفجر کنند. چشم هایم را بسته ام و به تسبیح، روشنایی را پی می گیرم. گوشم با حبابی ست که قرار است لای یکی از بوته های باغچه عطسه کند. حواسم جایی کنار آفتابگردان ها قدم می زند.تنها دلم مال خودم است. همین جا در کف دستم می فشارمش؛ باید کفاف اندوهم را بدهد!
کي آمدي؟ سپيده گفت، که ديدارمان بهم خوردهست کي آمدي که فقط ياس خانه بو بردهست؟ شبيه دود، مرا ترک گفتي از آن روز تَرَک سراسر گلدان تشنه را خوردهست دل من است، كه در مشت توست ميبيني كه برگ تا به كجا دست باد را بردهست؟ تو لانههاي مرا ديدهاي، نميداني چقدر چلچله بر شاخسار من مردهست حكايت من و دستان تو حكايت آن گلايليست، که بر سطح آب پژمردهست به روي پرتو تو چشم! چشم ميبندم نبينم از تن من خنجر تو آزردهست دانلود آهنگ حماسی عربی (واحه الثوار)در حمایت از بیداری اسلامی عربی شاعر و خواننده : مرتضی حیدری آل کثیر http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=77655&musicID=84069 در ضمن دوستانی که علاقمند به دریافت (آلبوم عاشورایی هفتادو دو) که با خوانندگی اینجانب به سفارش حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی وارد بازار شده ، هستند؛ می توانند در همین پست کامنت بگذارند. رونمايي آلبوم صوتي هفتاد و دو تن آذرماه ۸۹ www.iricap.com/ با حضور رئیس دفتر موسیقی حوزه هنری آقای مهدوی رئیس حوزه هنری جناب آقای مومنی منتقد موسیقی آقای علینقی آهنگساز کار آقای رسول رسولی خواننده و شاعر مرتضی حیدری آل کثیر
یا علی
به نام خدا
ماه را اگر از دريا بگيرم دوباره به آسمان خواهم داد!
تكليف
اشک می ریزم که آه از سینه ام دیدن کند گاه باران می رود فانوس را روشن کند گاه با ید روی دست خاطراتم بشکنم قاتلی باشم که پیش کشته اش شیون کند با خیالم می روم یک گوشه می خوابم که شعر با خیالی تخت ، تک تک واژه ها را تن کند تا تو از پشت تبسم در بیایی باید آب فکر یک بستر برای زندگی کردن کند باد تنها می تواند عابری باشد که صبح غنچه ها را از خيال گامت آبستن کند وقتی اینجا تشنه ی خا کند،باران عزیز با چه امّیدی نخ یک ابر را سوزن کند؟ از کجای شهر می خواهی بگیری سایه را ؟ ماه، تکلیف کدامین خانه را روشن کند
يا علي!
گمشده ۱ استخوان سوخته بوي کدام سفرت را می دهد از چه کسی نپرسیده ای نشانی شانه هایم کو؟ مدیونم به تو چون کاغذی که روشنایش را به جوهرمدیون است یا چون کودکی که قمقمه اش را از آفتاب پر می کند آنقدر تا دهان تاریکی بسته شود ۲ راه های نرفته در شلوغی پیدایم می کنندوآغاز از سمت دلتنگی ام آواز می شود فقر هم برای چیدن سیبی پلاسیده تعارف می کند با من کنار باغچه چشمهای من از اشک افتاده اند : با صدای آب کدام خنده را به خاطر می آوری با سکوت سنگ کدام دردت را از یاد می بری - زندگی می پرسد و زبانش را از پشت پنجره نشانم می دهد و من مثل همیشه نمی خندم به صبحانه ای نخورده می مانم مانده ام کدام تصمیمم را برای ماهی ها بگیرم که هنوز قرمز می میمیرند سالها بعد تو را در صف یک نانوا می گیرم و به خانه می آورم ۳ کوتاه بیا زندگی! بلندتر از آنم که سرم را به دار دنیا گرم کنم خیره ام به صدا ها می روم پاهایم را بر گلیم دنیا جارو کنم تامرگ دستش را دراز کند شاید قبول کنم شاید هم قبولم نکند عصبانی ام از همان روز که روی چشم هایم رنگ پاشیدند تا زندگی را زیباتر ببینم نه بارانی که خاک آسمان را بر سر می کند نه خیابانی که در دودی از انسانها محو می شود امروز هیچ کس و هیچ جا پیدایم نمی کنند کوتاه بیا زندگی! اینجایم! امروز روبروی آینه صورتم را در آغوش می گیرم و می میرم! ياعلي به نام خدا السلام عليك يا قتيل العبرات! سرهای بر نی رفته !رفتید از جهان بالا دنیا چه تاريك است! می بینید از آن بالا ؟ ما را که در سرهایمان دف می زند عصیان از دار دنیا رفته است ایمانمان بالا روزی که آتش را به زخم آب پاشيدند زد خون خورشید از گریبان جهان بالا هفتاد ملت را ه بر نو ر علی بستند هفتادو دو اختر زدند از کهکشان بالا خنجر شگفتا! دست شيطان بود و ما ديديم خون خدا زد از گلوي آسمان بالا خنجركه با (اللهُ اكبر) مي بريد اما خون خدا فواره مي زد ناگهان با(لا) شن زارها لا جرعه نوشيدند از اين خون بر پيكري مي رفت اسبي سُم زنان بالا نيزه چه در سر دارد اين قرآن چه مي خواند؟ روي فلق هر صبح،با صوت اذان بالا روی فلق هر صبح بازوی یدالله است مانده ست در دست محمد همچمنان بالا يا علي! به نام خدا قلمم نان و نمك زخم هايم را مي خورد زندگي ام با ميوه ي بگير نگير اشكايم زنده ست تنها نيستم تنهايي هم كنار سفره نشسته من سفره را مي خورم و او مرا ... زودتر بيا ! تا به داد من كه نه! به سهم خودت برسي.
اعتراف به پيش ميبري آن پلکهاي شاهي را که ديده «مست»! به مقصد کشد سپاهي را؟ پديد ميشوي از دوردست دفتر من و فتح ميکني اين سرزمين کاهي را و تاج شعله به سر! تکيه ميزني به دلم به بند ميکشي اين روح دادگاهي را مرا اسير تو ميآورند صد کلمه! و ميکشند به سويت، چنان که آهي را.... نميشناسيام! از پلکهات ميپرسي که چيست؟ خوب نميبينم آن سياهي را منم عقاب غريبي که دادهاند به او حکومت همه ی کفتران چاهي را چه جرم فاحشي از اين حقير سر زده است؟ چه کردهام که سزاوارم اين تباهي را؟ لبت، صدا شد و گفت: از دو چشم خويش بپرس! که شاهدند و جوابند هر چه خواهي را تو متهم به عبور از ستاره گان هستي و اينکه شعر تو اغفال کرده ماهي را و روي پچپچه ی غنچه مکث کرده دلت وسد شدي دل يک برگ بين راهي را به اتهام خودت اعتراف کن شاعر! و با قلم بده تاوان «بيگناهي» را يا علي!
به نام خدا آب از ترس نمك چشم هايش به خواب نمي روند ماهي گير از بيم آب و ما كه مثل آنها در آغوش هميم و پلكمان باز است آتش آب را از نمك مي گيرد و طوفان جاشو را از چنگ آب و ما چه دلخوشيم كه به خميازه اي آغوشمان رها مي شود در خواب سوال!....؟
دستی به آب داده ام و پا گرفته ام امشب بجای ماهی ، دریا گرفته ام
قلاب ، به سوال خودش عمق می دهد! آیا به آب داده امت یا گرفته ام؟
هر گاه دست دادمت از دست دادمت روشن نشد که داده امت یا گرفته ام
لب تر نكرد، پلک من از دیدنت ولی تصمیم بوسه را به تماشا گرفته ام
مي داني اي خيال كه در جسنجوي تو امروز نبض چند صدف را گرفته ام!
حالا سوال مي كنم از واژگان خويش : اي واژگان عزلت رويا گرفته ام!-
من پنجه ی کدام پلنگم که ماه را از موج های وحشی دریا گرفته ام؟ یا علی! به نام خدا سكه خوشبختيام را گم كردهام بي آنكه زير پايم را گشته باشم جيبهايم را ميگردم. تو را هم كه بزرگترين گم شدهام بودي در خودم پيدا كردم نه جاي ديگر! اي يخ !دهانت آب نيفتد بهار نيست خشكم از انتظار بلندي كه دار نيست در شهر يك دريچه به باران دچار نيست دزدانه جار مي زند از دست شب شهاب سرگرمي ستاره به جز استتار نيست پاييز تازه اي ست كه در باغ آمده! اي يخ دهانت آب نيفتد بهار نيست اين قدر از تواضع گل مطمئن مباش بو كن كه روشنت شود از ريشه خار نيست با ما بگو كجاي جهان تو ايم تا دستي تكان دهيم برايت كه مار نيست چشم انتظار چشم چران هاي ما نباش هيچ انتظار سبزي از اين انتظار نيست صد «سد » اگر مقابل يك مد بايستند تا سجده اش ادا نشود آبشار نيست اي كوه! زخم هاي تو نشمرده مانده اند زخم عميق عشق تو اين چند غار نيست دلخون شديم تا تو از اين گوشه بگذري اين لاله زار ، بي تو به غير از مزار نيست
یا علی!
به نام خدا برای بال زدن آسمان ملاکی نیست. اگر نیامدی ای بیقرار باکی نیست شب از نیامدن آفتاب شاکی نیست! کسی که از دل تاریکی ام خبر می بُرد نگفت با نفسم جز غم اصطکاکی نیست جلوی غیرت پیچک به بر نگیر مرا تو هرزه گردی و آغوشم اشتراکی نیست به سر نبرده ایم تا مرا ورق بزنی به نخل طبعی ِ من دست ِ سینه چاکی نیست چقدر سبزی و پاییز می کنی بر تن مگر (هلاکوی) طبع تو را هلاکی نیست؟ اگر تو مستی مرگی خماری ام تا کی؟ مگر بجز تو در این شوره زار ،تاکی نیست؟ عطش تمامی دار و ندار پرواز است برای بال زدن آسمان ملاکی نیست. یا علی!
|