هستند دست و پنجه اي كه با يك لبخند نرم مي شوند،
نيز سنگ هايي كه چه بسا با تيپايي مهربان بدل شوند ، به شهابی!.
هستند چهره هايي كه بي نقاب زيباترند، نيز ،
زبان هايي كه بي كلام گوياتر!
با سلام خدمت دوستان!
بالاخره مجموعه ي دوممان با نام ‹خورشيد در عباي تو پيچيده ست›
به چاپ رسيد !!
جهت اطلاع دوستان عرض شود كه اين كتاب
برگزيده دومين دوره ي جشنواره ي شعر فجر
در بخش جوان آييني ست
حدود ۱۷۵ صفحه بوسيله انتشارات آرام دل تهران به چاپ رسيده و
يك ماه است كه وارد بازار شده است
كتاب در ۲۰۰۰نسخه است و قيمتش ۲۷۰۰ تومان
عزيزاني كه علاقمند به دريافت اين كتاب هستند مي توانند
در نمايشگاه بين المللي كتاب به غرفه ي انتشارات آرام دل مراجعه بفرمايند
حقير هم از تاريخ ۱۸ تا ۲۰ ارديبهشت تهرانم و
با شماره همراه ‹۰۹۱۶۳۴۵۴۰۶۹›در خدمت دوستان هستم
غزلي از همين كتاب را باهم مي خوانيم
برگزیده «برای پیامبر ص»
وسعت مكه تب آلود مقيد شدنت
هيجان دو جهان لال زبانزد شدنت
آيه در آيه به تدريج به معراج برآ
دهن جن و ملك آبِ موكد شدنت
تو به درياي ‹لك الحمد› تعلق داري
كمر جذر ،شكست از خبر مد شدنت
تو همان نور زمين آمده ي حق هستي
كه به فانوس دل افروخته بايد شدنت
زنده در گور شدنها به فدايت اي عشق!
اين همه كشته مي ارزد به ‹ محمد›ص شدنت
اين لب تر شده ي توست ويا اقيانوس؟
آسمان است ويا سايه ي ممتد شدنت ؟
پرِ جبريل اگر از شعشعه ي سدره نسوخت
سوخت از جذبه ي نزديك به گنبد شدنت
نفس ِ ريخته در سينه ي عشقي و هنوز
خواب آيينه برآشفته از آمد شدنت
سعي ابليس ، به سرسختي ات ايمان آورد
نرسيده ست ، به يك لحظه مردد شدنت
خدايت را فراموش كن!!!!
غمت را به سينه بخوان!
تنها شباهت او با نفس اين است كه حتي
در پستوها با تو همراه است.
خيالت را به دندان بگير!،
تنها شباهت او با خشمت اين است
كه هر گاه نخواستي اش رهايت مي كند.
خدايت را فراموش كن!
او هيچگاه به خدا شبيه نبوده است.
گاه فكرهايي به سرت مي زند كه
چون از آنها فارق شوي حس مي كني كه مي بايست
جلدشان را مثل كتاب مقدس بوسيده باشي و نبوسيده اي!
گاهي كه پروانه اي نگاهت را مي برد به زيارت چند گل
، حس مي كني كه حالا بايد زيبايي را
لمس کرده باشی و نکرده ای!
گاهي كه طمع مثل ماهي كوچكي
در تو بيدار مي شود آنگاه كه رنجهايت را چون
جلبك كف رودخانه با بيني ات پس بزني،
حس مي كني كه بايد به روشنايي رسيده باشي
و نرسيده اي!
و دنيا باتلاقي است كه هر چه بيشتر
در آن تكان بخوري بيشتر در آن فرو می روي!
باد اینچنین که می وزی....
دیر آمدی ! بهار ،کفن پوش می رود
تقویم خاطرات من ا ز هوش می رود
دربند عشقِ پیچکی ام نیستم ولی
از دستم احتمال ِ هر آغوش می رود
از کینه ام نشانه نبینی ، هواشناس !
این مه به دره های فراموش می رود
ای گیسوی رها شده در متن آفتاب !
باد اینچنین که می وزی از هوش می رود
تو ژرفنا ترین هیجان ِ طبیعتی !
با هر گلی که د وست شوی ، بوش می رود
باران ! تبر بزن به تنِ بی شکوفه ام
سیلی مگر به خرج من و گوش می رود ؟
من ایستاده مرده ام ، از این خزان بپرس
کی برگ کشتگان تو ا ز « شوش » می رود ؟
یا علی
به نام خدا
اختلاف
رفتنت را دوست دارم از نشستن بیشتر
دوست دارم دست من باشد به دامن بیشتر
اشتیاقم وقت دوری از نگاهت سخت،سخت
اعتیاد من به «لبخند تو دیدن» بیشتر...
اختلاف افتاد بین ما شبی با این سوال
بیشتر تو دوستم داری ویا من بیشتر؟
جستجو کردیم وفهمیدیم هردو قاطعیم
شوقم اما بود ، از شوق تو قطعاً بیشتر
رفته ای!
در جستجویت «ابر» پُرسان! گرد شهر
می شود بی تو چراغ شیخ، روشن بیشتر
من که هرشب مرگ غیرت دیده ام در کوچه ها
ترسم از «مردان ِ زن روی» است و« از زن بیشتر»!
بر سر من پُتک غم ای عشق! محکمتر بزن
تا بخندانی مرا مانند آهن ،بیشتر
درد من دل بود و افیون سرودن دارویم
دوستی را جسته ام از دست دشمن بیشتر
ياعلي